![]() |
![]() |
|
|
چی کار کردی تو با قلبم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 0:31 توسط مریم |
|
|
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خودخواهیه دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوستش داری از چشمات معلومه یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو می دونه
تو را می خوام تمومه زندگیم اینه دارم می رم ته دیوونگیم اینه نمی رسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسته برای من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:32 توسط مریم |
|
|
وقتي کسي رو دوس داري حاضري جون فداش کني حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نيگاش کني به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي حتي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه فقط اوني که عشقته عاشقي رو بلد باشه قيد تموم دنيا رو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو مي شکوني تا دل اونو نشکني حاضري هر چي دوست نداشت به خاطرش رها کني حسابتو؛ حسابي از مردم شهر جدا کني
حاضري جونتو بدي يه خار توي دساش نره حتي يه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره حاضري مسخره ت کنن تمام ادماي شهر اما نبيني اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر حاضري هر چي گل داريم دونه به دونه بشمري بسوزي از تب نگاش اسمشو وقتي مي ياري حاضري هر چي که داري بيان و از تو بگيرن پرنده هاي شهرتون دونه به دونه بميرن
وقتي کسي رو دوس داري صاحب کلي ثروتي نذار از دستت بره اين گنج خيلي قيمتي....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:59 توسط مریم |
|
|
لذت داشتن یک دوست خوب توی دنیای بد
مثل خوردن قهوه گرم زیر برفه درسته که هوا را گرم نمیکنه ولی آدمو دلگرم میکنه!!!...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:10 توسط مریم |
|
|
موج اگه می دونست که ساحل
هیچ وقت دست هاشو نمی گیره هرگز نفس نفس نمی زد برای رسیدن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:2 توسط مریم |
|
|
دوباره دلم هوای تو را کرده است
خودکارم را از ابر پر میکنم و برایت از باران می نویسم. به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم. دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند برای تو نامه بنویسم و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه عاشقان جهان بفرستی. ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم. کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم. می ترسم روزی نتوانم بنویسم هرگزبه دنیا نیایند. و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود. می ترسم آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.دوباره شب دوباره طپش این دل بی قرارم. دوباره سایه حرفهای تو که روی دیوار روبه رو می افتد. دوباره شب دوباره یاد توکه این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است. دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت ودوباره من و یک دنیا خاطره |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:26 توسط مریم |
|
|
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
وز هر که طرفی رفتم تو راهبرم بودی با هر که سخن گفتم پاسخ زتو بشنیدم بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی هر شب که قمر تابید هر صبح که سرزد شمس در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی در خنده من چون گل در کنج لبم خفتی در گریه من چون اشک در چشم ترم بودی در صبحگه عشرت همدوش تو می رفتم در شامگه غربت بالین سرم بودی چون طرح غزل کردم بیت الغزلم گشتی چون عرض هنر کردم زیب هنرم بودی آواز چو می خواندم سوز تو به سازم بود پرواز چو می کردم تو بال و پرم بودی هرگز دل من بر تو یار دگری نگزید گر خواست که بگزیند یار دگرم بودی سرمد به دیار خود از ره نرسیده گفت هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 0:6 توسط مریم |
|
این نامه ز من که از تو دورم خاموش چو راه بی عبورم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:18 توسط مریم |
|
|
زیر خاکستر ذهنم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنوز.
یادگار است زعشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز. عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد. غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز. گاهگاهی که دلم میگیردپیش خودمیگویم آنکه جانمراسوخت یادی آردازاین بنده هنوزسخت جانی را بین که نمردم از هجر.مرگ صد باربه از بی تو بودن باشد. گفتم ازعشق تومن خواهم مردچون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز. بعد تو لیک پس از این مدت کس ندیده به لبم خنده هنوز. گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالهاست که از دیده برفتی لیکن دلم از مهر تو آکنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی است آتشی سر کش و سوزنده هنوز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:14 توسط مریم |
|
|
چشم در راهی که برای آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در
آن پای گذاشتی پایانش خورشید ارغوانی رنگ جاده ایکه وسط آن جای پای طلایی تو بود. امروز که به آن جاده و خورشید مینگرم دیروز به یادم می آید. دیروزی که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی. من این رفتنت راهرگز فراموش نخواهم کرد تاریکیها و سختیها رها کردی و رفتی. آن روز من در طلب یک لقمه نان روی آورده بودم چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا می دانستم ولی افسوس در به رویم نگشودی چهره ات هنگام رفتن یادم هست لبهایت خندان بود و سینه ات مالا مال از غرور من اشک میریختم من میسوختم و تو می سوزاندی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:22 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگی زیباست به زیبای یک نگاه عاشق. به زیبایی دوست داشتن به زیبایی یک خاطره.خاطره ای که با دوست داشتن شروع شد و با دوست داشتن به اوج رسید و هیچ گاه به پایان نمیرسد مگر به مرگ ...
افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم....!!! کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش ولی آهسته میگویم کاش بی اثر باشد هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده کوچک از دست عزیزی که جز او و برای او نمی خواهی |
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه |
|
RSS
|